سيد محمد باقر برقعى
514
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
آنجا كه از فصاحت سعدى به زعم من * از پايگاه عرش معلّا فراتر است آنجا كه از بهاى فرآوردههاى آن * خاكش فروغبخش و گرانتر ز گوهر است شيراز راز لطف ستايد به حسن طبع * هركس سخنشناس و چو « كسرى » هنرور است سعدى چو خوب گفت كه شيراز عشق را * « عيبش مكن كه خال رخ هفت كشور است مناجات الهى به مستان ساغرپرست * كه پيوسته زين جام هستند مست به آن گل كه سرمست ناز تو شد * به بلبل كه غرق نياز تو شد به كشتىنشينان طوفان نوح * كه بستند پيمان به جان و به روح به دردى كه از توست درمان او * به حكمى كه از توست فرمان او به بانگ مناجات آشفتگان * كه شب با تو گويند راز نهان به آن شبنم پاك و زيبا چو مُل * كه غلطد سحرگاه بر روى گل به سلطان دين پادشاه نجف * كه همچون درش نيست درّ صدف گنهكردگان را خدايا ببخش * وزان جمله بر جرم « كسرى » ببخش دلشكسته دلم شكستهترين كاسههاى اين دنياست * شكستگى دل ، از چين صورتم پيداست ز سنگ فتنه ، شكسته است كاسهء دل من * ز قطعههاى شكسته ، روان پر از غوغاست دگر ز بند زدن قطعهها نپيوندد * كه اتصال چنين دل ، تصوّرى بىجاست ميان جمعم و چون شمع اشك مىريزم * به روى دامنم از گنج اشك گوهرهاست بهار و جشن و سرور است و كس چه مىداند * كه بلبل من ، در قفس تك و تنهاست لبم بود متبسّم ، دلم پر از خون است * از آنكه كل وجودم بلا به روى بلاست به سادگىّ دل خويش مىخورم افسوس * كه هرچه مىكشم از سادگىّ خويش سزاست به زير خاك برفتم از آنكه دانستم * كه اين جهان پر از درد هم به جاى شفاست